|
دانــش دوســت مــا
دانش دوست ما
|
از دست این چینی ها!!!
دختربا ذوق چینی تابلویی هنری با استفاده از جوراب ساخت!
به ادامه مطلب مراجعه کنید : ادامه مطلب [ 1391,02,30 ] [ 10:44 AM ] [ مهسا سبزواری ]
[ نظرات (0) ]
[ 1391,02,26 ] [ 10:27 PM ] [ مهسا سبزواری ]
[ نظرات (4) ]
درد من تنهایی نیست؛ بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت؛ بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می نامند. [ 1391,02,21 ] [ 8:44 PM ] [ مهسا سبزواری ]
[ نظرات (5) ]
[ 1391,02,03 ] [ 8:01 PM ] [ مهسا سبزواری ]
[ نظرات (6) ]
خوش اخلاق ها چی می خورند؟
محققان می گویند این شش غذا احساس بهتری به شما می دهند و خلق و خوی شما را بهتر می کنندآیا احساس می کنید هر روز اخلاقتان بد وبدتر می شود، به تازگی زودآزرده شده و زودرنج شده اید؟ شاید زمان آن رسیده که به رژیم غذایی تان نگاهی بیندازید و به غذاها و نوشیدنی های داخل یخچالتان بیشتر توجه کنید. متخصصان تغذیه معتقدند انتخاب درست غذاها به شما کمک می کند احساس بهتری داشته باشید. از سوی دیگر اشتباهات رایج در مصرف مواد غذایی می تواند در خلق و خوی شما تاثیر داشته باشد و شما را در کوتاه مدت یا بلند مدت بد اخلاق و ناراحت کند. بنابراین به این نکات کوچک در زندگی تان توجه کنید تا از زندگی بیشتر لذت ببرید. شش ماده غذایی ای که شما را خوش اخلاق تر می کنند برای اینکه از همین امروز اخلاق خوش تری داشته باشید، این شش توصیه غذایی را مدام به خاطر داشته باشید: ادامه مطلب [ 1391,01,15 ] [ 6:55 PM ] [ مهسا سبزواری ]
[ نظرات (2) ]
[ 1391,01,11 ] [ 3:58 PM ] [ مهسا سبزواری ]
[ نظرات (1) ]
[ 1390,12,05 ] [ 5:55 PM ] [ مهسا سبزواری ]
[ نظرات (5) ]
تولد ، تولد
[ 1390,12,04 ] [ 12:35 PM ] [ مهسا سبزواری ]
[ نظرات (3) ]
یک بچه ی کوچیک می خواست خدا رو ببینه. اون میدونست که برای دیدن خدا راه درازی در پیش داره. لوازمش رو برداشت و سفرش رو شروع کرد. کمی که رفت ,با پیرزنی روبرو شد.پیرزن توی پارک نشسته بود و به چند تا کبوتر زل زده بود.پسر کنار او نشست و کوله پشتیش رو باز کرد. تازه می خواست جرعه ای از نوشیدنی ش رو بنوشه که احساس کرد پیرزن گرسنه س. پسرک به اون تعارف کرد. پیرزن با تشکر زیاد , قبول کرد و لبخندی زد. لبخند او برای پسرک آن قدر زیبا بود که هوس کرد دوباره آن را ببیند پس دوباره تعارف کرد و دوباره پیرزن به او لبخند زد. پسرک بسیار خوشحال بود. آنها تمام بعدازظهر را به خوردن و تبسم گذراندند , بدون گفتن حرفی. با تاریک شدن هوا پسرک احساس خسته گی کرد , بلند شد و آماده ی رفتن شد. چند قدم که برداشت دوباره به سوی پیرزن دوید و او را در آغوش گرفت و پیرزن هم لبخند بسیار بزرگی زد. هنگامی که پسر به خانه اش برگشت , مادرش از چهره ی شاد او متعجب شد.
پرسید:” چی شده پسرم که این قدر خوشحالی؟ پسر جواب داد: من با خدا نهار خوردم. و قبل از واکنش مادرش اضافه کرد: “می دونی مادر, اون قشنگترین لبخندی رو داشت که من تا حالا دیده ام.” و اما پیرزن نیز با قلبی شادمان به خانه اش بازگشت. پسرش با دیدن چهره ی بشاش او پرسید:”مادر , چی تو رو امروز این جور خوشحال کرده؟” و اون جواب داد:” من امروز با خدا غذا خوردم.” و ادامه داد:”اون از اون چیزی که انتظار داشتم جوان تر بود.” ما نمی دانیم خدا چه شکلی است. مردم به خاطر دلیلی به زندگی ما وارد می شوند؛بله یک دلیل. پس چشمان وقلبهای تان را باز کنید. ممکن است هر جا با خدا روبرو شوید. [ 1390,11,18 ] [ 8:07 PM ] [ مهسا سبزواری ]
[ نظرات (4) ]
[ 1390,10,27 ] [ 8:31 PM ] [ مهسا سبزواری ]
[ نظرات (8) ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||